
تودیدی هیچ عاشق را که سیری بود از این سودا تو دیدی هیچ ماهی را که او شد سیر از این دریا تو دیدی هیچ نقشی را که از نقاش بگریزد تو دیدی هیچ وامق را که عذرا خواهد از عذرا بود عاشق فراق اندر چو اسمی خالی از معنی ولی معنی چو معشوقی فراغت دارد از اسما تویی دریا منم ماهی چنان دارم که میخواهی بکن رحمت بکن شاهی که از تو ماندهام تنها ایا شاهنشه قاهر چه قحط رحمتست آخر دمی که تو نهای حاضر گرفت آتش چنین بالا اگر آتش تو را بیند چنان در گوشه بنشیند کز آتش هر که گل چیند دهد آتش گل رعنا عذابست این جهان بیتو مبادا یک زمان بیتو به جان تو که جان بیتو شکنجهست و بلا بر ما خیالت همچو سلطانی شد اندر دل خرامانی چنانک آید سلیمانی درون مسجد اقصی هزاران مشعله برشد همه مسجد منور ش...
ادامه مطلب
با صدای بیصدامث یه کوه بلندمث یه خواب کوتاهیه مرد بود یه مرد با دستهای فقیربا چشمهای محرومبا پاهای خستهیه مرد بود یه مردشب، با تابوت سیاهنشست توی چشمهاشخاموش شد ستارهافتاد روی خاکسایهاش هم نمی موندهرگز پشت سرشغمگین بود و خستهتنهای تنهابا لبهای تشنهبه عکس یه چشمهنرسید تا ببینهقطره، قطرهقطرهٔ آب، قطرهٔ آبدر شب بیتپشاین طرف، اون طرفمیافتاد تا بشنفهصدا، صدا ...صدای پا، صدای پا ... شهیار قنبری...
ادامه مطلب