
بوسه بده خویش را ای صنم سیم تن ای به ختا تو مجو خویشتن اندر ختن گر به بر اندر کشی سیمبری چون تو کو بوسه جان بایدت؟ بر دهن خویش زن مولانا...
ادامه مطلب
سرانجام جایی دارد باران میباردو برنامه قرار گل ها را تنظیم میکندو حلزون ها را شاد نگه میدارد...تمام چیزی که ارزش دارد این استریچارد براتیگان...
ادامه مطلب
این قلب شکسته را که ترمیم کنم باید به شما دوباره تقدیم کنم... پس خود همه تکه ای از آن بردارید سخت است که عادلانه تقسیم کنم همای...
ادامه مطلب
پیامبری مونثم با موهای روشن کوتاه و اندوه های تاریک بلند تا می توانید به من ایمان نیاورید! من خود از بهشتی که وعده می دهم گریخته ام جایی که فرشته های زیبای زیادی دارد به درد زنان نمی خورد. تا می توانید به من بخندید و به اندوههایتان حتی تا نمی توانید هم بخندید. جهان اتفاق خنده داری بیش نبوده و قبر پدرانمان را اگر بشکافیم نیششان تا بنا گوش باز است. رویا شاه حسین زاده...
ادامه مطلب
اسلحه ات را غلاف کن و پرچمت را بر فراز دهلیزهای قلبم فرو کن تو پیش از آغاز این جنگ مرا فتح کرده ای ... کامران رسول زاده...
ادامه مطلب
اولین بار، که بخواهم بگویم دوستت دارم خیلی سخت است تب میکنم، عَرق میکنم، میلَرزم، جان میدهم هزار بار، میمیرم و زنده میشوم پیشِ چشمهای تو، تا بگویم دوستـت دارم، اولین بار که بخواهم بگویم دوستت دارم، خیلی سخت است. امّا آخرین بار، آن از همیشه سختتر است، و امروز میخواهم برای آخرین بار بگویم دوستت دارم! و بعد راهم را بگیرم و بروم.. چون تازه فهمیدم، تو هرگز دوستم نداشتی! شل سیلور استاین...
ادامه مطلب
بار اول که دیدمت هدیه ام برایت چه بود؟ بجز زخم های کهنه ! که دیگر هیچ رنگی از افتخار با خود نداشتند زخم هایی که چکه چکه حسرت می چکید از آنها! حیف ! نمی شود دوبار مرد و این منم مردی نیمه جان در میانه جنگی نابرابر تو با سلاح چشمانت و من زخمی و بی سلاح! تسلیم....افتاده بر خاک! حمید رسمتی...
ادامه مطلب
آنکه میگوید دوستت دارم خُـنـیـاگر غمگینیست که آوازش را از دست داده است ای کاش عشق را زبان ِ سخن بود هزار کاکلی شاد در چشمان توست هزار قناری خاموش در گلوی من عشق را ای کاش زبان ِ سخن بود آنکه میگوید دوستت دارم دل اندُه گین شبی ست که مهتابش را می جوید ای کاش عشق را زبانِ سخن بود هزار آفتاب خندان در خرام ِ توست هزار ستارهی گریان در تمنای من عشق را ای کاش زبان سخن بود احمد شاملو...
ادامه مطلب
گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس چمن سایه آن سرو روان ما را بس من و همصحبتی اهل ریا دورم باد گرانان جهان رطل گران ما را بس قصر فردوس به پاداش عمل میبخشند ما که رندیم و گدا دیر مغان ما را بس بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس نقد بازار جهان بنگر و آزار جهان گر شما را نه بس این سود و زیان ما را بس یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم دولت صحبت آن مونس جان ما را بس از در خویش خدا را به بهشتم مفرست که سر کوی تو از کون و مکان ما را بس حافظ از مشرب قسمت گله ناانصافیست طبع چون آب و غزلهای روان ما را بس حافظ...
ادامه مطلب