
تودیدی هیچ عاشق را که سیری بود از این سودا تو دیدی هیچ ماهی را که او شد سیر از این دریا تو دیدی هیچ نقشی را که از نقاش بگریزد تو دیدی هیچ وامق را که عذرا خواهد از عذرا بود عاشق فراق اندر چو اسمی خالی از معنی ولی معنی چو معشوقی فراغت دارد از اسما تویی دریا منم ماهی چنان دارم که میخواهی بکن رحمت بکن شاهی که از تو ماندهام تنها ایا شاهنشه قاهر چه قحط رحمتست آخر دمی که تو نهای حاضر گرفت آتش چنین بالا اگر آتش تو را بیند چنان در گوشه بنشیند کز آتش هر که گل چیند دهد آتش گل رعنا عذابست این جهان بیتو مبادا یک زمان بیتو به جان تو که جان بیتو شکنجهست و بلا بر ما خیالت همچو سلطانی شد اندر دل خرامانی چنانک آید سلیمانی درون مسجد اقصی هزاران مشعله برشد همه مسجد منور ش...
ادامه مطلب
سرانجام جایی دارد باران میباردو برنامه قرار گل ها را تنظیم میکندو حلزون ها را شاد نگه میدارد...تمام چیزی که ارزش دارد این استریچارد براتیگان...
ادامه مطلب
وقتی ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﺍﺯ ﻏﺰﻝ ﻣﻦ سخنی ﻫﺴﺖ یعنی ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﺗﻮ؛ همه ﺟﺎ ﺗﻮ همه ﺟﺎ ﺗﻮ ﺎﺳﺦ ﺑﺪﻩ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﻫﻤﻪ ﻣﺨﻠﻮﻕ ﺮﺍ ﻣﻦ؟! ﺗﺎ ﺷﺮﺡ ﺩﻫﻢ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ی ﺧﻠﻖ ﺮﺍ ﺗﻮ... محمدعلی بهمنی...
ادامه مطلب